قهرمان ميرزا عين السلطنه
5958
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نماسيد . تا چه من بعد پيش آيد . حرفهاى « اولى » ولگرد براى نماز رفتم مسجد شاه . فرستادم مصطفى خان كه ديروز شهر آمده بيايد در باب سوار و سرباز مشورتى بشود . پس از نماز بيرون آمدم ديدم جمعيتى نزديك حوض جمع است . نزديك رفتم ديدم « اولى » وسط ايستاده و آژانها با او كشمكش دارند . « اولى » يك آدمى است ولگرد . گاه مسخرگى مىكند گاه جارچى مىشود ، گاه در عروسى گاه در عزا خدمت مىكند . « اولى » سينهء خود را باز كرده با دو دست طرفين قبا و پيراهن خود را سخت نگاه داشته و مىگويد نان لازم دارم ، نان . زنوبچهء من دارند تلف مىشوند . اين پول نان به من بدهيد . آژانها هرقدر نصيحت مىكنند آرام باش ، ساكت باش او گوش نمىدهد و همان ناننان مىگويد . آژانها خواستند او را ببرند . « اولى » مىگفت ببريد بكشيد ، خون من حلال شما . اىمردم من حرف نان مىزنم گرسنهام . مرا ببرند حبس كنند . اين دفعه آژانها سختى كردند . باز « اولى » سينهء خود را جلوتر برده و گفت من يك قاشق خون زيادتر ندارم بريزيد بكشيد . اى خدا ، اى رسول بچههاى من مردند . آژانها گفتند مرد كه حيا كن ، اينجا مسجد است برو حكومتى فرياد نان بزن . « اولى » اينبار به هوا جستن كرد و گفت همه كارها در مسجد بايد بشود . پيغمبر ( ص ) ما تمام امورات را در مسجد انجام مىداد . من به حكومتى نمىروم ، نمىروم . آژانها او را كشيدند . « اولى » مردم را به كمك خواست و فرياد مىكرد مردم من كارى نكردهام جز اينكه مىگويم اين پول نان بدهيد . مردم بناى حمايت را گذاشتند ، « اولى » راست مىگويد ، « اولى » راست مىگويد از آن جمع بلند شد . آژانها بازكشيدند . اينبار مردم بناى بدگوئى را گذاشتند و دو سه نفر آخوند و كاسب به كلمات نرم و خشن « اولى » را از چنگ آژانها رها كردند . « اولى » مىرفت و مىگفت بكشيد ، من از كشتن باك ندارم . سيد الشهدا را بالاى حرف حق كشتند . و هرقدر نزديكتر به شبستان مسجد مىشد ساكتتر مىگرديد . مصطفى خان آمد و نزديك همان شبستان نشستيم . اما خبر نداريم « اولى » چه شد و كجا رفت . مردم هم مىگفتند « اولى » صحيح گفت و ما حامى او هستيم . ما مشغول صحبت بوديم عبد اللّه خان مسودهء عريضه از قول رعايا مىكرد . يكمرتبه ديدم يك صاحبمنصب نظميه با ده دوازده پليس وارد مسجد شد . جمعيت همه به دنبال او افتادند . راست آمد نزديك ما داخل مسجد شد . مردم جمع شدند . مصطفى خان گفت چهخبر است ، بهتر است ما بلند شويم مبادا شرش ما را بگيرد . مثل حكايت جهانشاه خان كه پس از شصت سال هرزگى يك شاهى از مالش به من نرسيد . دست آخر پدر مرا